آیلینآیلین، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

بهانه ی زندگی من....آیلین

تلخ و شيرين

آيلينم دختركم تمام خوشحاليه من اينه كه تو هم يكروز مادر ميشي و هر روز توي دلت ميگي واقعا چقدر مامانم زحمت كشيده براي بزرگ كردنم و همين كه تو قدر زحماتم رو بدوني به من دلگرمي ميده. طبق معمول كم خواب و خسته اما بيدار(!)اومدم تا لرات بنويسم... ديشب بسيار بد خوابيدي آيلين. به جرات ميتونم بگم كه ١٥ دقيقه يكبار بيدار شدي و اصلا نذاشتي بخوابم(البته خب مسلما بدون خواب نموندم و خوابيدم اما مدتهاست در حسرت يه خواب راحتم...) ظهر رفتيم خونه مامان جون و بابا جونت و شما طبق معمول از ديدن عمه شيوا سر از پا نشناختي و بسيار خوشحالي كردي! عصري برگشتيم خونه و شما خوابيدي اما همسايه ي بي ملاحظه ي بالا سريمون انقدر سرو...
19 بهمن 1391

بازم خواب!!!

آيلينم خوشگلم زندگيه من الان در خواب نازي و صداي نفسهاي آروم و منظمت داره مثل يه لالايي،من رو هم به خواب ميبره! دختر گلم مدتيه كه خوابت بهم ريخته حق هم داري ،اين هم يكي از عوارض مهمونيهاي شبانه ست خيلي سخته كه بخواي زندگي قبل از بچه دار شدن رو با همون نظم قبل ادامه بدي،براي مادر و بچه واقعا سخته. البته من شكايتي ندارم اميدوارم تو هم نداشته باشي دخترم. ديشب ساعت ٣ خوابيدي و قبل از خواب هم يه عالمه شير خوردي و بعد هم اون يه عالمه رو بالا آوردي و من و بابايي ساعت ٣ نصف شب در تكتپوي عوض كردم ملحفه و لباس شما و لباس خودمون بوديم!!! در هر صورت شبها كه اينجوري ميخوابي و تا صبح هم ساعتي يك بار شير مي...
17 بهمن 1391

تجربيات جديد

دخترك خوشگلم امروز روز تجربيات جديد بود برات! امروز عصري تصميم گرفتم پياده ببرمت تا سوپر ماركت سر كوچه! كفشات رو پات كردم و دستت رو گرفتم و راهي شديم! فكر كنم يه نيم ساعتي طول كشيد تا بريم و برگرديم!!از بس شما با اون پاهاي كوچولوت يواش يواش قدم برميداشتي! تا دستت رو ول ميكردم يه مسير ديگه ميرفتي اما از چهره ات رضايت و خوشحالي ميباريد رفتيم توي سوپرماركت يه لحظه حواسم بهت نبود ديدم يه پاستيل برداشتي و نشستي روي زمين و باهاش بازي ميكني!!! انقدر دلم ميخواست ماچ بارونت كنم اونجا كه حد نداره! تو مسير برگشت هم حسابي خسته شده بودي و تا ولت ميكردم مينشستي وسط خيابووون!!! در نهايت هم توي حياط نشستي و...
17 بهمن 1391

تولد كفشدوزكي ماهك

آيلينم عشقم ديروز همسايه بالايي مون ما رو براي تولد دخترش(ماهك) كه ١ ماه از شما كوچيكتره دعوتمون كرد. عصري باهمديگه رفتيم بالا نزديك به ٢٠ تا ني ني با سنين مختلف اونجا بودن و شما حسابي ذوق كرده بودي و هي ميرفتي و از نزديك نگاهشون ميكردي! مامان ماهك هم مثل من،براي ماهك جشن تولد كفشدوزكي گرفته بود. كلي بزن و برقص كرديم و شما هم كلي قر ريختي اون وسط. خيلي خانوم بودي تو جشن تولد.مودب و حرف گوش كن شده بودي حسابي وسطاي تولد هم تو بغلم خوابت برد!!! تووي اون سروصدا راحت يه نيم ساعتي خوابيدي! توي تولد يه پسر بدي هم بود كه هي اذيتت ميكرد وااااي يعني دندونم بدجوري روي جيگرش كار ميكرد منتظر...
11 بهمن 1391

سرت كوووو؟؟!

آيلينم قربون چشماي گردت برم نخودچي مامان انقدر عاشقت كه نگو امروز يه كار جالب كردي همينجوري كه داشتم چيزايي كه بلد بودي رو ازت ميپرسيدم رسيدم به قسمت سر! گفتم سرت كوووو؟؟؟! الهي قربونت برم كلي با دستهاي تپليت زدي توي سرت واي انقدر بهت خنديدم كه نگوووو اينجور وقتا انقدر دلم ميخواد يه گاز محكم از اون لپات بگيرم كه حد نداره خيلي بانمك شدي و روز به روز داري با نمك تر و خوردني تر ميشي. مامان خيلي خيلي دوستت داره ...
9 بهمن 1391

خدا رو شكر...

آيلينم زندگي من خدا رو شكر اون ويروس بد از بدن كوچولوي تو رفت بيرون و تو خوب شدي. خدا هيچ بچه اي رو دچار هيچ مريضي نكنه. حالت خوبه فقط با كم خوابيهات كلافه ام كردي يه جورايي خوابت كلا بهم ريخته و خيلي بد ميخوابي ديشب دائم بيدار ميشدي و نميخوابيدي و هي ميزدي رو صورت من و بازي دلت ميخواست و منم خيلي خسته بودم خلاصه اش كنم وقتي صبح از خواب بيدار شدم و خودم رو توي آيينه ديدم دلم به حال خودم سوخت و جالبتر از همه چهره ي خندان تو بود كه فكر كنم تو هم داشتي به قيافه ي من ميخنديدي كلا دوست دارم بدونم اين همه انرژي رو از كجا مياري!!!! الانم آوردمت بخوابونمت كه خيلي شيك از دستم فرار كردي و رفتي!!!!! مامان عاشق اين ش...
9 بهمن 1391

همچنان تب دار...

عزيز دلم بدنت داغِ داغه عصري برديمت دكتر و دكتر گفت ويروسيه بيماريت امان از دست اين ويروسهاي بد و اعصاب خورد كن گفت ممكنه چند روز طول بكشه و تا ٤٠-٤١ درجه هم برسه اميدوارم نرسه كه من تحملش رو ندارم... وزنت هم كرد ١٠/٤٠٠ وزنت خوبه قدت رو اندازه نگرفت و گفت از يك سالگي به بعد هر ٣ ماه قد اندازه گيري ميشه در كل گفت همه چيزت خوبه و بايد مدارا كنيم با مريضيت و نذاريم تبت بالا بره چون هيچ راهي جز اين نيست و مجددا شياف تجويز كرد. وقتي از دكتر اومديم خونه،مامان بزرگت و عمه شيوا اومدن ديدنت و شما خيلي از ديدنشون خوشحال شدي و هي دلبري ميكردي! الانم هنوز تب داري بدنت داغه و هر كاري ميتونستم برات انجام دادم دع...
4 بهمن 1391