آیلینآیلین، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

بهانه ی زندگی من....آیلین

وقتي آيلين خيلي خوب ميشود!!!

آيلينكم ازت راضيم دخترم! فقط همينو ميتونم بگم! از وقتي شبها قبل از خواب بهت يه كاسه پر سرلاك ميدم،تا صبح بدون وقفه ميخوابي و اصلا شير نميخواي و بيدار نميشي. وقتي فكر ميكنم كه بعد از چقدر عذاب و نخوابيدن به اين نتيجه رسيدم كه گرسنه بودي هم ناراحت ميشم و هم خنده ام ميگيره!!!! اشكال نداره اينم تجربه ايه واسه خودش! امروز بردمت خانه ي بازي.البته امروز بار دومي بود كه ميبردمت اينجا. ٢ تا اتاقه كه يكيش واسه كوچولوهايي مثل شماست و يكيش واسه كوچولوهاي يكم بزرگتر! از قبل هم ميتونستم حدس بزنم كه حسابي به اينجا علاقه مند خواهي شد.چون پر از ني ني هست و شما هم كه عاشق ني ني. وقتي ميريم اونجا كلي خست...
23 اسفند 1391

دكتر و چكاپ

آيلين قشنگم تا يادم نرفته بگم كه چند روزه ياد گرفتي وقتي بهت ميگم لپم رو بكش،لپم رو ميكشي كه البته بعضي وقتا چنگ هم ميزني حسابي!!!!! امروز عصري بردمت دكتر بهش گفتم كه دستت رو تو حلقت ميكني و بالا مياري،دكتر هم گفت كه حواست رو پرت كنم براي خوابت هم دارو داد و گفت بايد عادت شير خوردنت توي شب رو از سرت بندازم و بهم گفت خودت رو آماده كن واسه گريه هاش چون اينكار كار سختيه... وزنت كرد١٠/٨٠٠ شدي يعني از ماه پيش ٤٠٠ گرم وزن اضافه كردي و دكتر گفت كه نبايد انقدر اضافه كني و از يكسال به بعد هر ٣ ماه نيم كيلو بايد اضافه كني و گفت كه بايد مواظب باشم كه وزنت زياد اضافه نشه. قدت هم ٧٦ سانت شده يعني توي ٣ ماه ١ سا...
14 اسفند 1391

ماجراي آيلين و توتو!!

دختركم با وجود گلي مثل تو آدم هيچوقت حوصله ش سر نميره چون هر روز پر از داستانهاي تازه س براش. قضيه از اينجا شروع شد كه من تصميم به شروع خونه تكوني گرفتم و مسلما اين خونه تكوني باعث ميشه كمي از بازي كردنم با شما كم بشه ديروز وقتي مشغول تميز كردن كمد بودم يهو ديدم يه پروانه ي كوچولو از اون پروانه زشتااااا كه هميشه ميكشتمشون اومده تو خونه! رفتم دنبالش كه بكشمش و شما هم طبق معمول دنبالم راه افتادي و پروانه رو ديدي!!! واااي انقدر ذوق كردي كه نگوووو خدا پدر پروانه هه رو بيامرزه تا كلي وقت سرگرمت كرد همين جوري دنبالش راه افتاده بودي تو خونه و هي نشونش ميدادي و ميگفتي ايييييي !!! قربونت برم من كه انقدر جونور دوستي! ...
14 اسفند 1391

آيلينِ اجتماعي!

دختر خوشكلم قبل از هر چيزي بايد بگم كه دارويي كه دكتر براي خواب بهت داده ديگه روت اثري نداره و منم تصميم گرفتم ديگه بهت ندمش. امشب خونه مامان جونت شام دعوت بوديم البته اونا يه مهمون ديگه هم داشتن كه اين مهمون ٢ تا پسر بچه داشت كه يكي سوم دبستان بود و اون يكي ٢/٥ ساله! با اون بزرگه كه كاري نداشتي اما كوچيكه... تا از در اومدن تو رفتي سمت طاها(پسر كوچيكه اسمش طاها بود) و انقدر ناز و نوازشش كردي كه من خجالت كشيدم!! دستش رو ميكشيدي كه بياد بازي كنه،بوسش ميكردي،ميرفتي تو بغلش... خلاصه از تو اصرار و از اون انكار!!! نميدونم اين بچه هايي كه به تور تو ميخورن چرا انقدر منزوي هستن!!!! اما كم كم ب...
14 اسفند 1391