آیلینآیلین، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

بهانه ی زندگی من....آیلین

آيلين و توالت فرنگي!

عزيز دلم آيلينم روزها خيلي زود ميگذرن انگار همين ديروز بود كه فهميدم باردارم... و اما الان شما واسه خودت خانومي شدي و تو كارها بهم كمك ميكني حتي! كنترل ها رو برام مياري لباسهات رو ميبري توي اتاقت بعضي وقتا هم اسباب بازيهات رو جمع ميكني ٣ روزي ميشه كه ميبرمت و صبح ها ميشونمت روي توالت فرنگي و خوشبختانه شما عاشق اين كار هستي روز اول هيچ كاري رو روي توالت انجام ندادي.روز دوم فقط جيش كردي و روز سوم يعني امروز هر دو تا كارت رو كردي و من انقدر ازين موضوع خوشحالم كه نگو امروز ٤ بار نشستي روي توالت و هر ٤ بار جيشت رو كردي جالب اينجاس كه تا ميشيني روي توالت ميگي جيش!!! کار ديگه اي كه ياد گرفتي پايين اومدن از پله ي ...
14 اسفند 1391

يك روز سخت

آيلينم امروز وقتي علاقه ت به توالت فرنگي رو ديدم تصميم گرفتم كم كم پوشكت نكنم و اقدام كنم واسه گرفتنت از پوشك تا وقتي بابايي بياد همه چيز خوب بود وقتي بابايي اومد من شما رو سپردم بهش و رفتم تو حمام تا حمام رو خونه تكوني كنم!!!!!!! تو حمام بودم و جوهر نمك ريخته بودم حسابي كه ديدم بابايي داره فرياد ميزنه كه درو باز كن درو بازكن!!! ديدم بعله پي پي كردي اساسي! خب منم نميتونستم بگيرمت كه،به بابايي گفتم خودت حلش كن و تو فكر بودم كه شايد اين مسئله باعث بشه طلسم شكسته بشه و بابايي بشوردت اما زهي خيال باطل! از حمام اومدم بيرون و ديدم شما توي اون توالت داري راه ميري و بابايي هم بيرون توالت داره نگاهت ميكنه! خلاصه ام...
14 اسفند 1391

يه روز خوب

دختركم آيلينم امروز يه روز خوب بود برامون صبح كه بيدار شدم وقتي اومدم تا كاراي ناهار رو بكنم ديدم گاز قطعه!! و اين يعني تعطيليه كاراي آشپزخونه و معنيش اين بود كه صبح تا ظهر من دربست در اختيار شما بودم کلي با هم بازي كرديم و اتفاق جالب ٢ روز پيش دوباره تكرار شد! قضيه اين بود كه ٢ روز پيش وقتي من كارتي كه بابا روش نوشته بود رو نشونت دادم شما گفتي بابا! من فكر كردم تصادفي گفتي و شانسي بوده و ازين حرفها امروز وقتي دوباره اون كارت رو نشونت دادم گفتي بابا و من از خوشحالي فقط بوست ميكردم هي بوست كردم و هي بوست كردم. عاشقتم دختر باهوش من! يه اتفاق خوب ديگه برد پر ارزش تيممنون(پرسپوليس)از سپاهان بود ...
30 بهمن 1391

تو باعث افتخار من و بابايي هستي

آيلينكم عاشقتم درسته كه بعضي وقتا اذيتم ميكني اما شيرين ترين و قشنگ ترين و با مزه ترين دختر دنيا هستي از نظر من و بابات! امشب رفتيم عروسي دختر عموي و پسر عمه ي بابايي. شما هم لباس عروست رو پوشيدي و كلي خوشگل و ناز شدي اولش طبق معمول هميشه از ديدن شلوغي و شنيدن صداي بلند ترسيدي و گريه كردي كلي ولي كم كم آشنا شدي و كنار اومدي توي عروسي ني ني زياد نبود و هستي كوچولو هم بود هستي ٤ ماه از شما بزرگتره و كمي روونتر تر از شما حرف ميزد وقتي با هم روبرو شديد شما هستي رو ناز كردي و بوسش كردي و كلي دوستش داشتي اما خب هستي هيچ عكس العملي نشون نمي داد!! كلي هم رقصيدي تو عروسي و منم ازت فيلم ...
28 بهمن 1391

آرزوي من...

آيلينم ديگه خوب خوابيدن و زياد خوابيدن تو داره برام به يه آرزو تبديل ميشه واقعا مادرهايي كه كوچولوهاشون راحت و طولاني ميخوابن خبر دارن كه خدا چه لطف بزرگي بهشون كرده؟؟ الان ساعت ٣٠ دقيقه ي بامداده و تو از ٥ بعدازظهر بي وقفه بيداري و تلاشهاي من تا به اين لحظه براي خوابوندنت كاملا بي نتيجه بوده چشمات باز نميشن اما مبارزه ميكني با خودت كه نخوابي وقتي هم ميخوابي انگار بهت گفتن بيشتر از يك ساعت بخوابي اتفاق بدي ميفته و تو قشنگ هر ساعت بيدار ميشي ديشب سر يك ساعت بيدار ميشدي امروز هم خوب نخوابيدي خدايا يعني ميشه امشب دخترم خوب بخوابه تا من دمي بياسايم؟؟؟! بگذريم... دو روزه كه ياد گرفتي در جواب اينك...
28 بهمن 1391

تولد خاله شيرين

دختركم ديشب بعد از آپ ديت كردن وبلاگت بيدار شدي و همون طور كه نوشته بودم بدبخت شدم چون شما تا ساعت ٤ بيدار بودي!!!! امشب تولد خاله شيرين بود و ما شما رو نبرديم!!! الهي قربونت برم من امشب گذاشتيمت پيش عمه شيوا كه خيلي هم دوستش داري و تا برسيم خونه خوابت برد انقده دوست دارم بوست كنم الان قبل از رفتن به خونه ي مامان جونت انقدر اذيتم كردي كه ميخواستم خودمو آتيش بزنم از دستت نميدونم بايد با اين كارت چه برخوردي بكنم منظورم وقتيه كه دست توي حلقت ميكني و بالا مياري ميگن بي توجهي كن بي توجهي كردم و شما همه چي رو بالا آوردي و همهي فرشها رو كثيف كردي انقدر ناراحتم كردي كه نگو واقعا نميدونم با اين رفتارت بايد چيكار كنم.... ...
22 بهمن 1391

تجربه ي پارك!

دختركم عزيز دلم امشب زود خوابيدي. وقتايي كه زود ميخوابي دو حالت وجود داره يا اون شب خيلي خوش به حالمه يا بدبخت شدم رفت!!!! اميدوارم امشب شب خوبي براي هردومون باشه. گلكم عصري حسابي ناراحتي كردي و من و بابايي تصميم گرفتيم ببريمت پارك! كلا با اخم وارد پارك شدي و تا از ماشين پياده شدي كلي گريه كردي! اما تا ني ني ها رو ديدي خوشحالي كردي و هي نشونشون دادي و گفتي يي يي(يعني ني ني!!)و هي تكرار كردي و خوشحالي كردي. اما فقط دوست داشتي وايسي و ني ني ها رو نگاه كني!از سرسره سواري اصلا خوشت نيومد و نميخواستي اصلا سوار بشي. بهرحال تجربه اولت بود و كاملا منطقي به نظر ميرسيد اينكه با محيط غريبگي كني! ا...
22 بهمن 1391